حمید بامدادی
کارُمسرای حاج غُلُمرِضا
زمان انتشار: 13 آبان 1397 ساعت 21:11:25
تعداد بازدید: 160
یکم: در روزِگارانِ نچندان دور یا به عبارتِ هَف دَهه قبل که هنوز پای اَرابه های (انترِناش) به گردَنه های شِوِر (جاده بسَک) نارَنجی (کُورده) بالَنگِسُو (فِداغ) و تنگِ دالان (کفَة بادِنی) باز نشده بوده! پیشتازِ راههای سنگلاخ و صَعب اُلعُبور قافِلة شترانی بوده اند، که بارهای تُجاران و بازاریان را از مَقصدی تا مقصدِ دیگر حَمل می کرده اند، این تعداد از کاروانسراها که نامِ 999 را در آستین خود دارند و به کاروانسراهای (عباسی) معروفند، در تمامِ راههای شهری و بُرون شهری بنا گردیده اند، که این رَقم از اَعداد جلوة خاصی به کاروانسراها داده اند. در گذرِ زمان و پیشرفتِ علم و صنعت این پدیدها از نظرها مَحو گردیدند.
 چنانچه در نیم قرنِ اَخیر بیشترِ کاروانسراهای بینِ راهی به علت سَهل انگاری تخریب و به خرابه های شام تبدیل گردیده اند و کمتر کسانی بفکرِ مَرمت و بازسازی آنها افتاده اند، حال که به این موضوع پرداخته شد، نگارنده قصد بر آن دارد که قَدم به دنیای شگفت انگیز و پُر ماجرای بگذارد، که از تولُد تا غروبشان چهارصد سال می گذرد، و این کار مُیسر می شود به جادوی عشق که کلیدِ همة کارهاست.
 
دوم: بخوانیم شعرّ لاری: دُمِ گالَه چِ خَش کارُمسرای / بَسی طاق اُ فَضای کیمیای / حَمومُش گُمبِزی اُ پُل اُ سابات / وَ سارُوج اُ گچ اُ سَنگ مَهدی اُشساخت.
 
این اثر ارزشمند و تاریخی را می توانید در کُوی گاله مقابل پُل زینبیه با چندین اثر ارزشمند دیگر که از بانی خیر مرحوم حاج غلامرضا معتمدِ لاری بر جای مانده مشاهده کنید که بدست توانمندِ اُستاد مهدی ساخته شده: 1- پُل حاج غُلُمرضا 2- حمامِ حاج غُلُمرضا 3- ساباتِ حاج غُلُمرضا 4- مَنزل حاج غُلُمرضا 5- برکئه دَنشیر 6- کارُمسرای حاج غُلُمرضا. (کارِ نیکی گر بماند ز آدمی / نور می بارد به قبرش هر دَمی.)
 
سوم: آرام آرام قافلة شترها به دروازه شهر نزدیک می شوند و در پیچ و خَمِ راه های خاکی در شیب ملایمِ رودخانه که در پشتِ قلعه واقع شده، بسوی کاروانسرا در حرکتند. صِدای زَنگوله های قافِله در کُوچه پس کُوچه های باریکِ محلّه پیچیده اند، بچه ها هِلهله کُنان در دُو سوی حاشیة رودخانه ایستاده اند و حرکتِ قافِله را تماشا می کنند. عده ای با تیر و کمان های (تِرکُمون) که به گردن آویخته اند و نذرهای (کُندوکُو) که در دست دارند حرکت های نمایشی انجام می دهند و تعدادی هم (رِدِپای) شتران را با بر روی هم گذاشتنِ انگشتانِ دو دست و مکیدنِ اَنگشتِ شصت از باوَرهای خود شیرِ شتر می نوشند، و شادی کُنان در پوستِ خود نمی گنجند. با هَی ی سارِبان شترهای عقب مانده از قافله به جلو رانده می شوند و از شیبِ رودخانه منتهی به سابات کشان کشان خود را بالا می کشند و در فضای کاروانسرا باراَنداز می کنند. شترها به ایوان ها برده می شوند و مهمانخانه ها پذیرای ساربانان و همراهان می باشند تا روزی دیگر و فردای دیگر، (روز از نُو روزی از نُو).
 
چهارم: کُنارِ دَسِ خُدا: سحرگاهان با اَذانِ مَلَکوتی صُبح با صَدای مؤذِن مَش تَ حسن غَفور از مَسچدِ شیخ عظیما ساربان و همراهان بعد از فریضة نمازِ صُبح عزمِ رفتن دارند. قافله ها در صَف های مُنظم از کاروانسرا خارج می شوند، و با گذشتن از روبروی حُجرة (علی قُلی، جعفرِ شعبُو و کبلَعلی) از کوچة حاج برادرِ سفر (اقتصادی فرد) و سید صولتِ یگانه به پیرِ کَلَندرُو و برکئه سید جعفری می رسند، و در آنجا بارهایی که قرار است به بندرِلِنگه و اطراف فرستاده شوند را همراه با چندین مسافر سوار بر شترها می کنند و حرکت کُنان از روبروی حمامِ کُوریچان قَدم به کفة کَبلعباسی و کفة کَل فَرجی می گذارند، و تا اینکه به کُنارِ دَسِ خدا می رسند که در روبروی کفة داوری واقع شده بوده (بین دو شهر) و مردمانی که عازمِ رفتن به سفر می باشند را به همراه با بارهایشان سوارِ بر شترها می شوند و اقوام و خویشاوندان تِریشه هایی از پارچه های ضخیم و نازک که به رنگ های مختلف می باشند را به شاخه های کُنار می بندند و قَصِ امام زاده ها می کنند، (کاین سفر کرده ما را خدایا بسلامت برسان)در گرد و غبارهای به پا خواسته از حرکتِ کاروان آوای رسای طنین انداز می گردد که می گوید: ای کارِوان آهسته ران کارآمِ جانم می رود / و آن دِل که با خود داشتم با دِلستانم میرود / در رفتنِ جان از بدن گویند هر نوعی سخن / من خود بچشمِ خویشتن دیدم که جانم می رود.
 
پنجم: در مَرکزیتِ بافتِ قدیم لار سه کاروانسرا وجود دارند که معروفند به نامهای کارُمسرای گُلشن، سنگ اُو (سنگ آب) و کارمسرای بامداد که از طرح و معماری های سُنتی بسیار عالی برخوردارند. که امروزه جُزه بناهای ارزشمندِ تاریخی محسوب می شوند و با توجه به کاروانسراهای بین راهی که از سمتِ دروازه بندرعباس عبارت می شوند از: کارُمسرای بَسِ پاراُو، چهار برکئه، آقا جمالی، سرتنگ، برکئه نُو و کارمسرا جِنّی. که تعداد زیادی هم از زمانیکه پای کامیونها به جاده ها رسید در همین منطقه محمود آقا معتمد ساخته. از سمتِ دروازه شیراز کارُمسرای اُو بریکُو (این مکان تا نیم قرن پیش محل تجمع و بدرقة زوارها بود) از سمت خُور: کارُمسرای نیمه که به عنوان پاسگاه از آن استفاده می شد. از سمت گراش (بالی سُرخ) بعد از پارک جنگلی که امروزه در عکس آن ها را یا بصورت کاملاً تخریب و یا بصورتِ سقف های فرو ریخته باید دید.
 
ششم: کینة شُتری: تا حالا این ضرب المثل را شنیدید که می گن: فلانی کینة شتری داره، بله درست شنیدید شتر کینه بدل میگیره بدجُور هم. تا انتقام نگیره وِل کُن معامله نیست. پس مواظب باشیم که از کسی کینه به دِل نگیریم. قدیمترها تعریف می کردند که یکنفری اُشترِ لُوک (شتر مَس) را با چوبدستی کُتک زد، تا روزی رسید و شتر در صحرا موقعیت را مناسب دید و دُنبالَش کرد. او که راهی برای فرار نداشت دوان دوان خود را به نخلی رساند و از آن بالا رفت، شتر دو روز تمام زیر درخت خوابید. فرد که از گرسنگی و تشنگی تلف می شده پیراهنش را از تَن خارج و به دوردست ها پرتاب می کند. شتر که بدنبال پیراهن می دویده او خودش را از درخت پائین کشیده و پا به فرار می گذارد.
 
هفتم: حاجیِ شُتری: بیشتر بباجی های که هم اکنون دیگر در قیدِ حیات نیستند، اعمالِ حَج و زیارتِ کربلا را با قافله هایی که عازم آنجا بوده با پای پیاده همراهشان حرکت می کردند که مدتِ رفت و برگشتشان بین هشت ماه تا یکسال به طول می انجامیده که با سختی و دشواری های فراوان این فریضة الهی را به جای می آوردند. و در طول این مدت زن عهده دار همة مسئولیت های خانه نیز بوده. (الله و اکبر)
 
هشتم: و پایانی: حکایت است که روزی شاه عباس سوار بر اَسب از جای عبور می کرد، پیرمردی را دید و نظرش بِدو جلب گردید و خواست به او کمکی برساند، نزدیکش رفت و در اول چند معما از او پرسید تا او را مَحَک بزند. پرسید: پیرمرد چاری به هَش زدی یا نه. گفت قبلة عالَم زدم وُ نگرفت. یعنی چهار ماه تابستان کار کردی که هشت ماه زمستان بخوری. گفت تلاشِ خودم کردم اما نشد. پرسید: چطوری با یاران قطاری. گفت: بینشان تفرقه اُفتاد. منظور دندان ها بود که یکی یکی پوسیدند و از بین رفتند. پرسید: چطوری با یارانِ دوری. گفت نزدیکش کردم. منظور چشم ها بود که در جوانی دور می دید و در پیری نزدیک. پرسید: چطوری با یارانِ دو تا. گفت سه تاش کردم. منظور پاها بود که در وقت پیری یک عصا به آن اضافه شده بود. دستور داد چند کیسه سیم و زر به پیرمرد بدهند که باقی عمرش بخوبی بگذراند. هنگامِ عزیمت در مقابِل سواران به پیرمرد گفت: (پَندت به ارزان مَفُروش)
 
پَندی بِشنُو زِ خواجُوی کِرمانی
که نگه کنند شاهان سُوی بندگانِ جانی

 

کد امنیتی:   
 [0 نظر]

لوگوی دیجیتال
کانال تلگرام